ماراتن موفقیت!

یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 03:09 ب.ظ نویسنده: برکه نظرات: 4 نظر چاپ

ما که تو کار خرید و فروش سکه و دلار نیستیم ولی دائما و به اجبار میشنویم در موردش...

 تو تاکسی، تو محل کار، تو فروشگاه، تو خیابون،  از رادیو ، از فامیل و ...

همه در مورد فیلتر شدن تلگرام حرف میزنن و کمپین نصب نکردن اپلیکیشن های وطنی راه انداختن...

همه در مورد آخرین تصمیم ترامپ درباره برجام حرف میزنن...

بعضیا کمتر و بعضیا بیشتر جدی میگیرن این موضوعات رو...

ولی به هر حال هر کسی سرش یه جورایی گرم شده به این مسائل ...

کمتر کسی در مورد آب و هوای  بارونی و خنک و باحال اردیبهشت  امسال میگه...

کمتر کسی حواسش به بهارِ واقعا بهاریه  امسالِ...

...

و حق دارن...

مردم گرفتارن و مشکلاتشون زیادِ ... زیر پوست بیشتر خانواده ها پر از درد و غصه اس...

بیکاری، بی پولی، اعتیاد، مریضی و ...

 اونایی هم که رفاه نسبی دارن، با حرص پیشرفت و ترقی  آروم نمیگیرن و خودشون کار میتراشن برای خودشون!

یه جوری بعضیا می دَوَن ، آدم فکر میکنه اگه یه لحظه چشم از حساب و کتاب برداره، عقب می مونه از غافله!

....

 

من ولی ...

سرخوش و بی خیال... ! وسط همه شلوغی ها،  فقط حواسم این روزها به خرگوش کوچولومه که تازه یک ماه شده چهار دست و پا میره و دلبری میره...

لحظه ای که برای اولین بار این کارو انجام داد ، چنان جیغی زدم و همسرو صدا زدم که گل پسر از تعجب میخکوب شد و ما رو نگاه میکرد ...

خوشحالم مستقل شده  و تو خونه میچرخه  و کمتر وابسته اس ،

خوشحالم و یه مقدار احساس آزادی بیشتری دارم، چند روزه شروع کردم کتاب میخونم ، ولو اینکه در حد شبی 3 صفحه باشه...

خوشحالم با فراغ بال بیشتری به کارهای خونه میرسم و آشپزی میکنم ... 

و البته خوشحالم بالاخره بعد از یک سال و نیم باشگاه ثبت نام کردم و امروز اولین جلسه امه 

12 سال پیش

دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 10:26 ق.ظ نویسنده: برکه نظرات: 3 نظر چاپ

اومدم امروزُ ثبت کنم ...

12  سال پیش در چنین روزی من و همسر ساعت 2.5 ظهر تو یه محضر کوچیک با یه جمع خانوادگی،  پیمان زندگی مشترکمونو بستیم و از اون روز با همیم...

پارسال همچنین روزی تنها بودم به خاطر مشغله کاری...

امسال هم نیست...

 سرش حسابی شلوغه و چند روزیه رفته ماموریت...

ولی خب من دیگه تنها نیستم. یه مرد کوچولو تو خونه دارم که شده همه زندگیم

سرم باهاش گرمه و دوتایی روزهای خنک و کمی سردِ بهار امسال رو میگذرونیم...

پارسال اینموقع وارد هفته 36 بارداریم شده بودم. سختی ها و بدحالی هاش گذشته بود و به جاهای خوبش رسیده بودم. سنگین بودم و مثل پنگوئن راه میرفتم. از بس پاهام ورم داشت صندل میپوشیدم...

تو تنهایی هام دست میذاشتم روی شکمم و با گل پسرم حرف میزدم و اونم واکنش نشون میداد و تکون میخورد

روزشماری میکردم که تاریخ زایمان برسه و بتونم صورت ماهشو ببینم...

خریدهامون تموم شده بود و اتاقشو کامل چیده بودیم ولی بازم بیشتر روزها از سر کار میرفتم مرکز خریدها رو میگشتم و هر چی خوشم می اومد براش میخریدم و شب ها کلی وقت میگذروندم تو اتاقش... جای وسایلو عوض میکردم و از اول میچیدم ، عکس میگرفتم، گاهی  وقت ها مینشستم یه گوشه و فرو میرفتم تو فکر و خیال...

با چه ولعی نوبرانه های بهاری میخوردم و مزه مزه میکردم...

تا 4 روز قبل زایمان سر کار میرفتم و رانندگی هم میکردم با اون شکم قلمبه

 

یادش به خیر

کلا یاد این 12 سال به خیر...

خوشی و ناخوشی توأمان بود با هم... 

خدا رو بابت همه چیز این زندگی شاکرم و امیدوارم هر کسی دلش بچه میخواد خدا به زودی نصیبش کنه...

بچه واقعا به زندگی رنگ و لعاب جدیدی میده...

زحمت و سختی داره بزرگ کردن و مراقبتش ، ولی شیرینی هاش بیشتر به چشم میاد

....

خدایا فقط ازت یه چیز میخوام : سلامتی و آرامش خودم و خانواده کوچیکم و بقیه عزیزانم

آمین

هستین؟

چهارشنبه 4 بهمن 1396 01:57 ب.ظ نویسنده: برکه نظرات: 5 نظر چاپ

بعد مدت ها سلام

هنوز کسی از اینجا رد میشه ؟

یا به تاریخ پیوستم

چوب خط ...

شنبه 16 اردیبهشت 1396 04:36 ب.ظ نویسنده: برکه نظرات: 9 نظر چاپ

  مثل اسفندِ، مثل پنجشنبه اس ، مثل آخرین سحر و افطار ماه رمضان ، مثل شب آخرین امتحانِ ، مثل خیلی از یکی مونده به آخرهاس...

ماه نهم بارداری یه طعم خاص داره، یه حس خاص... یه انتظار شیرینه...

وقتی تو مطب  دکتر تاریخ قطعی زایمان مشخص میشه و میایی بیرون، حساب و کتاب میکنی ببینی چند روز دیگه مونده تا روز موعود...

هر شب موقع خواب حساب میکنی ببینی چند روز دیگه مونده تا...

تا مامان بشی... تا حاصل 9 ماه زحمت و انتظارت رو ببینی...

تا میوه دلت رو تو آغوش بگیری...  

ببینی چه شکلیه... صداش چه جوریه... در اغوش کشیدنش چه حسی داره...

هی میری تو اتاقش نگاه میکنی به وسایلش...

انگار میخوای مطمئن بشی ابر رویا نبودن...

شاید نیمه های شب که دلت ضعف میره و به سختی از تختت میای پایین ، اول بری در یخچالو باز کنی... یه میوه بزاری گوشه لپت... بعد  تو تاریکی یواش یواش و سنگین بری تو اتاقش... برای بار دهم  که نه برای بار صدم لباسای کوچولو رو برداری نگاه کنی، ببوسی ، تو بغلت فشار بدی و تصور کنی بازوهای کوچولوش چه جوری از توی این آستین بیرون میزنه...

بوی لطیف شامپو ها و پودرش  ببرتت وسط عالم مادری...

کم کم اشکت میاد... از سر شوق...  

سرتو میگیری بالا... با خدا حرف میزنی... شُکرش میکنی ... و حرف میزنی ...

...

تو ماه آخر همه چیز یه رنگ دیگه اس...

همه چیز...

روزها زودتر میگذرن...

سختی ها به سختی قبل نیستن... اما زودرنج تر از قبل شدی... تُرد و شکننده...

واسه همین تنهایی رو دوست داری... دنیای شیرین خودت و اون موجود توی شکمت رو با هیچ جمعی عوض نمیکنی...

اگرچه صبورتر شدی و تحملت بیشتر شده...

تو ماه آخر گاهی توی آینه به خودت نگاه میکنی...

 زیباتر از قبل به نظر میرسی... 

معصوم تر...

پاک تر...

و شاید اون بهشتی که میگن، داره ساخته میشه زیرپاهات...

داری کم کم میرسی به یه لحظه مقدس...

و یه جایگاه خاص...

...

چوب خطت یه روز یه روز پر میشه و کم کم حس دلتنگی میاد سراغت...

دلتنگ روزهایی که هنوز تموم نشدن ولی دارن میگذرن...

مثل روزهای آخرِ حضور مسافر عزیزی که هنوز هست ولی میدونی که داره برای همیشه میره از پیشت...

ماه آخر بارداری حس غریب و شیرینیه...

 

...

خدایا ،

خودم و خانواده ام رو به تو می سپرم ...

فقط به تو...

چرا کمرنگ؟؟

سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1396 01:17 ب.ظ نویسنده: برکه نظرات: 4 نظر چاپ

یه سلام اردیبهشتی 

انشاله که حالتون خوبه و ایام به کامتون شیرین میگذره...


امروزم قصد نوشتن نداشتم ، فکر میکردم دیگه کسی سر نمیزنه به اینجا.

ولی وقتی کامنت ها رو خوندم، دیدم بی معرفتیه که سکوت کنم...


یه وقتایی هست که دلم میخواد بنویسم. پر از حرفم... حرفای گفتنی...

ولی میترسم که دوباره یه آشنا پیدام کنه و یواشکی سرک بکشه تو زندگیم...


دوست داشتم بیام و بنویسم که چند روز پیش سالگرد عقدمون بود  ولی به تنهایی گذشت به خاطر مشغله کاری همسرم.

بنویسم که امروز  وارد نه ماهگی شدم و واقعا  باورم نمیشه که هشت ماه رو گذروندم...

بنویسم که  همین روزا وسایل چوبی توت فرنگی رو میارن و دیگه سرگرم چیدن اتاقش میشم.

بنویسم که چقدر نگرانم برای روزهای بعد از به دنیا اومدنش و اینکه چه کسی میخواد بیاد پرستاریمو بکنه و...

بنویسم  از حالا دلتنگم  برای محل کارم و همکارام و روزهایی که دیگه خونه نشین میشم...

بنویسم چقدر این روزهای اردیبهشتی و نم بارونی،  دوست دارم بزنم به کوه و دشت و دمن ولی شرایطش نیست...


بنویسم و بنویسم...

خلاصه اونقدر حرف دارم، اونقدر گاهی دلم میخواد بنویسم که فقط خدا میدونه...

 

ولی... تجربه 7-8 سال  وبلاگ داشتن و پیدا شدن سر و کله آشناهایی که یواشکی میخونن و حرف و حدیث درست میکنن، باعث میشه خودمو سانسور کنم ...


حالا شاید با خودتون بگید تو که نمیخواستی بنویسی چرا دوباره وبلاگ درست کردی؟

 

دلیلشو واقعا نمیدونم ...

شاید یه جور کشش و علاقه پنهان ولی قوی به نوشتن باعث شد...

شاید اون حس غریب و خاصی که دنیای وبلاگی داره بازم منو اینجا کشوند ،

شایدم فقط با خوندن وبلاگ شماها تحریک  و تشویق شدم ...

به هر حال، دلیلش مهم نیست...


من هستم حتی اگر کمرنگ...


روزهای زیبای اردی بهشتی گوارای وجودتون.

امیدوارم هر لحظه اش بهتون خوش بگذره و لذتشو ببرید با دلخوشی...

فعلا