مُهر سکوت...

سه‌شنبه 19 تیر 1397 09:55 ق.ظ نویسنده: برکه چاپ

مدت هاس حرف های روزانه ام را شب ها مرور میکنم و به خودم قول میدهم فردا بنویسمشان.

 اما آن فردا هنوز از راه نرسیده!

به اندازه یک کتاب حرف ناگفته دارم. اما نمیشود نوشت...

دل و دماغش نیست ...

نمیدانم از شیرین کاری های خاصه یک سالگی دردانه ام بنویسم یا از روزمرگی های بهار و تابستانم...

از مرور مداوم خاطرات زندگی بنویسم یا از خط و خش هایی که گاهی آدم ها بر روحم میکشند...

این روزها آفتاب تابستان پوست را می سوزاند و اوضاع مملکت دل را...

برق دندان گرگ های انسان نما  چشم را کور میکند و صدای خرد شدن استخوان فقرا ، گوش را کر...

مائی که جز این دو دسته نیستیم ، نشستیم و نگاه میکنیم فقط!

کاری از دستمان برنمی آید ... که ای کاش می آمد...

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :