یه سلام اردیبهشتی
انشاله که حالتون خوبه و ایام به کامتون شیرین میگذره...
امروزم قصد نوشتن نداشتم ، فکر میکردم دیگه کسی سر نمیزنه به اینجا.
ولی وقتی کامنت ها رو خوندم، دیدم بی معرفتیه که سکوت کنم...
یه وقتایی هست که دلم میخواد بنویسم. پر از حرفم... حرفای گفتنی...
ولی میترسم که دوباره یه آشنا پیدام کنه و یواشکی سرک بکشه تو زندگیم...
دوست داشتم بیام و بنویسم که چند روز پیش سالگرد عقدمون بود ولی به تنهایی گذشت به خاطر مشغله کاری همسرم.
بنویسم که امروز وارد نه ماهگی شدم و واقعا باورم نمیشه که هشت ماه رو گذروندم...
بنویسم که همین روزا وسایل چوبی توت فرنگی رو میارن و دیگه سرگرم چیدن اتاقش میشم.
بنویسم که چقدر نگرانم برای روزهای بعد از به دنیا اومدنش و اینکه چه کسی میخواد بیاد پرستاریمو بکنه و...
بنویسم از حالا دلتنگم برای محل کارم و همکارام و روزهایی که دیگه خونه نشین میشم...
بنویسم چقدر این روزهای اردیبهشتی و نم بارونی، دوست دارم بزنم به کوه و دشت و دمن ولی شرایطش نیست...
بنویسم و بنویسم...
خلاصه اونقدر حرف دارم، اونقدر گاهی دلم میخواد بنویسم که فقط خدا میدونه...
ولی... تجربه 7-8 سال وبلاگ داشتن و پیدا شدن سر و کله آشناهایی که یواشکی میخونن و حرف و حدیث درست میکنن، باعث میشه خودمو سانسور کنم ...
حالا شاید با خودتون بگید تو که نمیخواستی بنویسی چرا دوباره وبلاگ درست کردی؟
دلیلشو واقعا نمیدونم ...
شاید یه جور کشش و علاقه پنهان ولی قوی به نوشتن باعث شد...
شاید اون حس غریب و خاصی که دنیای وبلاگی داره بازم منو اینجا کشوند ،
شایدم فقط با خوندن وبلاگ شماها تحریک و تشویق شدم ...
به هر حال، دلیلش مهم نیست...
من هستم حتی اگر کمرنگ...
روزهای زیبای اردی بهشتی گوارای وجودتون.
امیدوارم هر لحظه اش بهتون خوش بگذره و لذتشو ببرید با دلخوشی...
فعلا
چیدن اتاق نی نی خیلی کیف میده
من که همون چندتا دونه لباسی که واسه نی نی مون خریدیدم رو باز میکنم و بوس میکنم ک نی نی تو اون لباسا تصور میکنم.
بعد زایمان زحمتت بیشتر میشه ولی خیلی ها رو دیدم فقط تا۵روز کمک داشتن. بچه شما هم که نوه اوله و حسابی عزیز حتما مادرشوهرت عشق میکنه کنارتون باشه.
لکه بینی که خیلی وقته اعصابه منو خرد کرده، هر روز دوعدد شیاف و هفته ای یه بار آمپول ولی هنوزم هست.
ولی زهره جان استراحتت رو بیشتر کن تا ان شاالله نی نی جونتون به موقع صحیح و سالم بدنیا بیاد.
آبگینه یه چیزی بیشتر از کیف...
ینی هر موقع میرم تو اتاقش گذر زمانو حس نمیکنم...
من اون اوایل که لباس میخریدم تا چند وقت مثل یه شی مقدس یه جایی جلو چشم بود و هی نگاهش میکردم و لمس میکردم.
نوه اول رو خوب اومدی.. آره جوجه ما احتماالا خیلی عزیزه 


شیاف چقدر چندش آوره و منم مدتی استفاده کردم. آمپول پرولوتون هم دارم میزنم همچنان
انشاله ، ممنون. برای شما هم
برکه جان واقعا فکر کردی کسی سر نمیزنه به اینجا؟!!
؛ نه ماهگی احساس میکنم خیلی شیرینه و پر استرس، انشالله به سلامت بگذرونی و با چیدن اتاق نی نی کلی حالش رو ببری
کلی نگرانت شده بودیم
عزییییییییییزم
آره واقعیتش فکر کردم کسی سر نمیزنه
عزیزی شما
)
ببین به نظر من از همه ماه هایی که تا حالا تجربه کردم بهتره حداقل. (البته گوش شیطون کر و چشم حسود کور
از روزی که وارد ماه نهم بشی دیگه تقویم بارداریت روزشمار میشه... تند تر میگذره... میفتی تو سرازیر... همش از خودت می پرسی: جدی جدی تا چند روز دیگه مامان میشم؟
انشاله از دعای شما...
این روزها رو همه رو با جزئیات ثبت کن ... سال دیگه انقده حسرتش رو میخوری که نگو ... بیخیال آشناهای احتمالی، زندگیت رو بکن مادر جان :)
ثبت میکنم... به روش سنتی ... تو یه سررسید کوچیک... عادتمه... سالهاست...
بعید میدونم بوخودا
ولی چشم... سعی میکنم از یه زاویه دیگه بهش نگاه کنم
واقعا حسرت روزهای بارداری رو میخورم؟ با این معده ام؟
سلام به روی ماه شما و توت فرنگی جان




خدایا مراقب مامان و نی نی کوچولوش باش

به سلامتی و دل خوشی...ایام رو سپری کنید و سپس ها توت فرنگی در آغوش مادرمهربانش هبوت نمایید...
ممنون باران جان.



